|
همیشه پرنده ای مهاجر باش به سوی آنچه که می خواهی باشی نه آنچه که هستی
|
خداوند هنوز از انسان نا امید نیستو می گوید :
يکديگر را دوست بداريد اما از عشق زنجير مسازيد،
جام هاي يکديگر را پر کنيد اما از يک جام منوشيد،
با شادماني با يکديگر برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يک براي خود تنها باشد،
دلها يتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يکديگر ندهيد،
در کنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديک،
از آنکه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر کشند،
و بلوط و سرو در سايه هم به کمال رويش نرسند.
" جبران خليل جبران"
(امروز تولدم بود و من ۲۰ ساله شدم ٬
و حس ميکنم در اين سالي که گذشت خيلي تغيير کردم
خيلي حرفا براي گفتن دارم ولي ........بگذريم بهتره)

کی بوده ای نهفته ای که پیدا کنم ترا ؟
(فروغ فرخزاد)
در عمق انجمادیک چیز زنده ی مغشوش بر جای مانده بود،
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها،
شاید ، ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمی دانست که نام آن کبوتر غمگین
که از قلبها گریخته،
ایمان است.
(فروغ فرخزاد)
اما اين تنها راه صميمانه کار است:
انديشيدن درباره خويشتن خوشيم بدانگونه که هستم،
انديشيدن به جنبه هاي زشتم،
انديشيدن به جنبه هاي زيبايم،
ودر شگفت شدن از آنها.
چه آغازي مي تواند محکم تر و استوارتر از اين باشد؟
از چه چيزي مي توانم رشد خود را آغاز کنم
جز از خويشتن خويشم؟
"ياداشت هاي ماري هاسکل"
در اشکهاي من آزادي است...
"جبران خليل جبران"
سر خوش ْآن دل که از آن آگاه است،
شايد اين جمعه بيايد، شايد،
پرده از چهره گشايد ،شايد،..................................
وزیر سایه ی آن بانیان سبز تنومند،
چه خوب یادم است ،
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
((وسیع باش وتنها و سربزیر و سخت ))
عبور باید کرد و همنورد افق های دور باید شد،
و گاه در رگ یک حرف خمیر باید زد..........
درشهرزشت ما :
اينجا که فکر کوته و ديوار بلند افکنده سايه بر سروسرنوشت ما ،
من سالهاي سال در آرزوي شنيدن يک نغمه نشاط
درآرزوي يک شاخسار سبز،يک چشمه،يک درخت،.......
در ميان خاک و آجرودود دويده ام .............
زندگی قصه ای نیست که ابلهی آنرا گفته باشد
و به قول مکبث
سراسرخشمو هیاهو باشد
زندگی یک اندیشه بلندطولانی است
"جبران خليل جبران"
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیافروزیش
رقص شعله هایش زهر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست